
(کرت) جوان ۲۷ ساله ای که پس از مدت ها به زادگاهش برگشته بود رو به دوست قدیمی و چندین ساله اش کرد و گفت: (هنری) می خواهم یک رازی را با تو در میان بگذارم اما می ترسم آن را فاش کنی.
(هنری) اخم به چهره نشاند و گفت: چی می گی مرد... من و تو نزدیک به ۲۰ سال رفیقیم... یعنی از کلاس اول مدرسه تا الان... کی تا حالا من راز تو رو فاش کردم؟
(کرت) با این که حق را به دوستش داد رو به او کرد و گفت: درست میگی... اما این یکی فرق داره(هنری) به همین خاطر باید مثل روز های نوجوانی ابتدا پیمان خون ببندیم تا بعدا رازم را برایت فاش کنم!
(هنری) که تازه با نامزدش ازدواج کرده بود حرف دوستش را پذیرفت. نوک انگشت شست راستش را با چاقو زخم کرد و (کرت) نیز همان کار را کرد و موقعی که از هر انگشت داشت خون می چکید دو رفیق ۲۰ ساله و قدیمی انگشت ها را به حالت عمود بر هم روی زخم یکدیگر گذاشتند دو دقیقه ای گذشت و پس از این که به قول (هنری) خونشان حسابی در هم مخلوط شد آن وقت دست ها را پس کشیدند و (هنری) گفت: خب رفیق حالا بگو راز مهمت چه بود؟
(کرت) در حالی که زخم انگشتش را می بست گفت: راستش را بخواهی (کرت) من ایدز گرفته ام!

سخت است دوری و دور بودن.سخت تر از ان حسرت بی تو بودن.شبها رو بی تو به سر
کردن.لحظه هارو به یاد تو سر کردن.ایکاش گاهی چرخ زمان به فرمان ما می چرخید.ایکاش گاهی
خدا هم از ما می برسید چه می خواهیم.حرفهای قشنگی ست عشق بازی اما نمی دانستم اینقدر
دشوار است غم دوری را تحمل کردن.
خوشا به حال دل انان که هر انچه خواستند خدایشان داد.
دلم امروز مثل اسمون ابری این شهر گرفته و تنگه برات
نظرات شما عزیزان: