*  کاش میفهمیدی که "اینجا" چی میگذره

دلم بشکنه حرفی نیست..

حقیقت رو ازت میخوام..

خودت خورشید شدی بی من.. منم دلتنگی بارون

 

 

 

 

ماهی تنگ بلور من

 

 

هم زبون خوب من يه ماهي قشنگ بود ولي امروز مي دونم دلش هميشه تنگ بود

 

 

ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود

 

 

چشماش يه حرفي مي زد انگار يه چيزي كم داشت اون پولكاي روشن رنگ غبار غم داشت

 

 

با سر به شيشه مي زد دور خودش مي چرخيد گم مي شد اشكاش تو آب چشماي من نمي ديد

 

 

واي كه نمي دونستم تاب قفس نداره يه روز رفتم سراغش ديديم نفس نداره

 

 

براش گريه مي كردم ولي چشماش نمي ديد  انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو مي ديد

 

 

انگار مي گفت كه ماهي توي دريا قشنگه ماهي تنگ بلور يه ماهي دلتنگه

 

 

با سر به شيشه مي زد دور خودش مي چرخيد گم مي شد اشكاش تو آب چشماي من نمي ديد

 

 

واي كه نمي دونستم تاب قفس نداره يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره

 

 

براش گريه مي كردم ولي چشماش نمي ديد انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو مي ديد

 

انگار مي گفت كه ماهي توي دريا قشنگه ماهي تنگ بلور يه ماهي دلتنگه

 

 

 

 

 

 

 

 

چقدرسخته یکیا دیوونه واردوست داشته باشی ولی حس کنی دیگه نمیخوایش دیگه نمیخوای پیشت باشه

بعدباهردردسری هم که شده بهش بگی ولی اون قبول نکنه رهات کنه

چقدرسخته اون هرچی خواهش کنه که دست ازاین کارات برداری ولی تو نتونی ببخشیش درحالی که دلت میخادباتمام وجودت دادبزنی وبهش بگی دوستش داری

چقدرسخته درحالی که مطمعنی هیچ وقت ازش خسته نمیشی اما بهش بگی ازش خسته شدی

چقدرسخته ارزوت این باشه که حتی اگریه روزاز عمرتم مونده همون روزابااون باشی وباهاش زندگی کنی ولی بهش بگی قیدزندگی باهاشا میزنی

چقدرسخته ازت یه فرصت دیگه بخواداما توقبول نکنی وحرفای خودتابزنی

چقدرسخته.....

 

+ تاريخ جمعه 28 بهمن 1390برچسب:,ساعت 18:40 نويسنده mahsa |